|
حکایتی کوتاه - آب رفتن بودجه |
|
HTML clipboard
گويند روزي شيخنا بر مسلك هدايت خويش تكيه زده بود و مريدان بر گرد او چون شمعي
حلقه زده و اصحاب نكتهها از شيخ پرسيدي و شيخ آنان را اشارت فرمودي و اصحاب از نور
شيخ بهره بردي .
در اين ميان مريدي از مريدان به پاي خاست و از شيخ پرسيد:
يا شيخ ، چرا به
شهر نرسندی، مگر مواجب نگيرندی؟
شيخ فرمود نمي رسد!!!
مريد پرسيد: جانم به فدايت يا شيخ، نمي رسد يا نمي دهند؟؟؟
شيخ به پا خاست و جمع مريدان به خط نمود و مريد مذكور در انتها بگذاشت. گلوله اي از
برف بر دست گرفت و از مريد پرسيد: قطر اين برف چون باشد؟ گفت: چنان كه از دست شيخ
تا دگري سه هندوانه بزرگ جاي شود. شيخ برف را به مريدان بداد و مريدان دست به دست
گردانيدند تا به آخر رسيد.
شيخ فرمود: اكنون چون است؟
مريد گفت: به سهولت در مشت دست جاي شود.
شيخ فرمود:
بودجه
نيز چنين است.
|